سفارش تبلیغ
صبا ویژن
Alijo0on


شب – خوابگاه پسران

 

(در اتاقی دو پسر به نام های «مهدی» و «آرمان» دراز کشیده اند. مهدی در حال نصب برنامه روی لپ تاپ و آرمان مشغول نوشتن مطالبی روی چند برگه است. در همین حال، واحدی شان، «میثاق» در حالی که به موبایلش ور می رود وارد اتاق می شود)




میثاق: مهدی... شایعه شده فردا صبح امتحان داریم.

مهدی: نه! راسته. امتحان پایان ترمه.


میثاق: اوخ اوخ! من اصلاً خبر نداشتم. چقدر زود امتحانا شروع شد.

مهدی: آره... منم یه چند دقیقه پیش فهمیدم. حالا چیه مگه؟! نگرانی؟ مگه تو کلاستون دختر ندارید؟!


میثاق: من و نگرانی؟ عمراً!! (به آرمان اشاره می کند) وای وای نیگاش کن! چه خرخونیه این آقا آرمان! ببین از روی جزوه های زیر قابلمه چه نُتی بر می داره!!

آرمان: تو هم یه چیزی میگیا! این برگه های تقلبه که 10 دقیقه ی پیش شروع به نوشتنش کردم. دخترای کلاس ما که مثل دخترای شما پایه نیستن. اگه کسی بهت نرسوند، باید یه قوت قلب داشته باشی یا نه؟ کار از محکم کاری...


مهدی: (همچنان که در لپ تاپش سیر می کند) آرمان جون... اگه واست زحمتی نیست چند تا برگه واسه منم بنویس. دستت درست!


(در همین حال، صدای فریاد و هیاهویی از واحد مجاور بلند می شود. پسری به نام «رضا» با خوشحالی وسط اتاق می پرد)


میثاق: چت شده؟ رو زمین بند نیستی!

رضا: استقلال همین الان دومیشم خورد!!!

مهدی: اصلا حواسم نبود.توپ تانک فشفشه استقلالی ابکشه!!!


و تمام ساکنین آن واحد، برای دیدن ادامه ی مسابقه به اتاق مجاور می شتابند. چراغ ها روشن می مانند.


شب – خوابگاه دختران

(دختر «شبنم» نامی با چند کتاب در دستش وارد واحد دوستش «لاله» می شود و او را در حال گریه می بیند.)




شبنم: ِ وا!... خاک برسرم! چرا داری مثل ابر بهار گریه می کنی؟!

لاله: خدا منو می کشت این روزو نمی دیدم. (همچنان به گریه ی خود ادامه می دهد.)


شبنم: بگو ببینم چی شده؟

لاله: چی می خواستی بشه؟ امروز نتیجه ی امتحان <آناتومی!!!> رو زدن تو بُرد. منی که از 6 ماه قبلش کتابامو خورده بودم، منی که به امید 20 سر جلسه ی امتحان نشسته بودم، دیدم نمره ام شده 19!!!!!! ( بر شدت گریه افزوده می شود)


شبنم: (او را در آغوش می کشد) عزیزم... گریه نکن. می فهممت. درد بزرگیه! (بغض شبنم نیز می ترکد) بهتره دیگه غصه نخوری و خودتو برای امتحان فردا آماده کنی. درس سخت و حجیمیه. می دونی که؟

لاله: (اشک هایش را آرام آرام پاک می کند) آره. می دونم! اما من اونقدر سر ماجرای امروز دلم خون بود و فقط تونستم 8 دور بخونم! می فهمی شبنم؟ فقط 8 دور... (دوباره صدای گریه اش بلند می شود) حالا چه جوری سرمو جلوی نازی و دوستاش بلند کنم؟!!


شبنم: عزیزم... دیگه گریه نکن. من و شهره هم فقط 7 - 8 دور تونستیم بخونیم! ببین! از بس گریه کردی ریمل چشمای قشنگ پاک شد! گریه نکن دیگه. فکر کردن به این مسائل که می دونم سخته، فایده ای نداره و مشکلی رو حل نمی کنه.

لاله: نمی دونم. چرا چند روزیه که مثل قدیم دلم به درس نمیره. مثلاً امروز صبح، ساعت 5/7 بیدار شدم. باورت میشه؟!

(در همین حال، صدای جیغ و شیون از واحد مجاور به گوش می رسد. استرس عظیمی وجودِ شبنم و لاله را در بر می گیرد!دختری به نام «فرشته» با اضطراب وارد اتاق می شود.)


شبنم: چی شده فرشته؟!

فرشته: (با دلهره) کمک کنید... نازی داشت واسه بیستمین بار کتابشو می خوند که یه دفعه از حال رفت!

شبنم: لابد به خودش خیلی سخت گرفته.

فرشته: خب، منم 19 بار خوندم. این طوری نشدم! زود باشید، ببریمش دکتر.

(و تمام ساکنین آن واحد، سراسیمه برای یاری «نازی» از اتاق خارج می شوند. چراغ ها خاموش می شود.)


نوشته شده در یکشنبه 89/9/21ساعت 5:6 عصر توسط ali نظرات ( ) | |


آدم های بزرگ درباره ایده ها سخن می گویند


آدم های متوسط درباره چیزها سخن می گویند

آدم های کوچک پشت سر دیگران سخن می گویند





آدم های بزرگ درد دیگران را دارند

آدم های متوسط درد خودشان را دارند

آدم های کوچک بی دردند





آدم های بزرگ عظمت دیگران را می بینند

آدم های متوسط به دنبال عظمت خود هستند

آدم های کوچک عظمت خود را در تحقیر دیگران می بینند





آدم های بزرگ به دنبال کسب حکمت هستند

آدم های متوسط به دنبال کسب دانش هستند

آدم های کوچک به دنبال کسب سواد هستند



آدم های بزرگ به دنبال طرح پرسش های بی پاسخ هستند


آدم های متوسط پرسش هائی می پرسند که پاسخ دارد

آدم های کوچک می پندارند پاسخ همه پرسش ها را می دانند




آدم های بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند


آدم های متوسط به دنبال حل مسئله هستند

آدم های کوچک مسئله ندارند





آدم های بزرگ سکوت را برای سخن گفتن برمی گزینند

آدم های متوسط گاه سکوت را بر سخن گفتن ترجیح می دهند

آدم های کوچک با سخن گفتن بسیار، فرصت سکوت را از خود می گیرند


نوشته شده در یکشنبه 89/9/21ساعت 5:4 عصر توسط ali نظرات ( ) | |

 

این هم عاقبت کارتونهای خاطره انگیز گذشته

امیدواریم بدونید چرا این یکی بالای 18 است

از نظرات سازنده مانند یخچال ، نمک ،بیمزه،آب نمک و .. واقعا ممنونم

آقای سکسکه عمل کرده، می‌ره سر کار و میاد و زندگی‌شو می‌کنه!





الفی دیگه از هیچی نمی‌‌ترسه!





آلیس شوهر کرده، دو تا بچه داره و یه زندگی حقیر توی یه آپارتمان ?0 متری ساده.





آن‌شرلی آرایشگر معروفی شده و توی جردن و چند تا محله‌ی بالای شهر شعبه زده و حسابی جیب مردم رو خالی می‌کنه به اسم گریم و رنگ موهای عالی ...





ای‌کیوسان کراکی شده و مخش تعطیل تعطیله!





بامزی یه خرس بزرگ شد و شکارش کردن!... شلمان هنوز هم خوابه!






پت پست‌چی بازنشسته شده و الان تو خونه‌ی سالمندان منتظر مرگشه!





بنر رو یادته؟ پوستشو توی خیابون منوچهری 30000 تومن ‌فروختن!





بالتازار و زبل‌خان آلزایمر گرفتن.






دامبو، پلنگ صورتی، پسر شجاع، خانوم کوچولو، شیپورچی، گوریل انگوری، یوگی و دوستاش همه توی یه سیرک بزرگن!










تام سایر حسابی باکلاس شده و موهاشو مدل جوجه‌تیغی درست می‌کنه!





تام و جری دو تا دوست صمیمی شدن!





تن‌تن توی یه روزنامه خبرنگار بود، الان تو یه شرکت تبلیغاتی داره فعالیت میکنه!





جیمبو رو از رده خارج کردن و بعد اجاره دادندش به ایران ایر !!





چوبین خیلی وقته که مادرش رو پیدا کرده و دنبال یه وامه تا ازدواج کنه!





حنا خانوم دکتر شده، مادرش هم از آلمان برگشته کنارش!





خپل رو از باغ گل‌ها انداختنش بیرون, اون‌جا یه برج 1000 طبقه ساختن! (چند روز پیش کنار یه سطل آشغال دیدمش - خیلی لاغر شده!)





خانواده‌ی دکتر ارنست همسایه مونن، هر سه تا بچه‌اش رفتن خارج، همسر دکترخیلی مریضه!





رابین‌هود رو توی اسلام‌شهر گرفتنش - به جرم شرارت!- هفته‌ی دیگه اعدامش می‌کنن!





سوباسو و کاکرو قهرمان جهان شدن، خب که چی؟!





کایوت، بالاخره ردرانر رو گرفت ولی از شانس بدش آنفولانزای مرغی گرفت و مرد!





هیچ‌کی نفهمید گالیور عاشق فلرتیشیاست!





لوک خوش‌شانس طی یه بدشانسی، اشتباهی تو یه صحنه قتل دستگیر شد و نتونست خودشو تبرئه کنه و الان هم سلولی دالتون ها شده!





مارکو پولو تو میدون راه‌آهن یه باقالی پلویی زده ، می‌گن کارش خیلی گرفته!





گربه‌سگ عمل کردن و جدا شدن!





ملوان زبل الان دیگه یه دزد دریایی معرف شده در خلیج عدن!





آقای پتی‌بل تو میدون شوش یه بنک‌دار کله‌گنده‌س!






معاون کلانتر از یه بانک اختلاس کرد و فرار کرد رفت خارج !






آقای نجار الان به جرم قطع غیرمجاز درختان تحت تعقیبه و وروجک هم قایم شده!





پت و مت دکترای مهندسی عمران گرفتند و الان جزو هیئت علمی دانشگاهند!


هاچ نیز فهمیده مادری که پیدا کرده مادر واقعیش نبوده و هاکلبریفین نیز مفقود الاثر شده


نوشته شده در یکشنبه 89/9/21ساعت 4:58 عصر توسط ali نظرات ( ) | |

زمونه زمونه عجیبی شده چقدر ما شاهد بی مهری و بی توجهی عزیزانمون نسبت به هم هستیم. چقدر شاهد بی احترامی و بی حرمتی نسبت به بزرگترها و عقاید اونها هستیم و چقدر همه چیز عادی و یکنواخت شده!

آدم دلش می گیره وقتی می بینه که مثل گذشته دیگه صفا و صمیمیت بین خانواده ها نیست و به جای اون دور هم نشتنها و شب نشینیهای آخر هفته چشم و همچشمی و دوری و بی خبری از هم جایگزین روابط صمیمی و دوستانه شده.

دیگه تو خونه اون حرمت و عشق و محبتی که بین مادر و پدرها بود دیده نمیشه.

دیگه زن و شوهرها مثل گذشته واسه هم گذشت ندارن و بنای ناسازگاری جای سازش و محبتو گرفته.

 

 

حیف!

چرا از بزرگترامون یاد نگرفتیم گذشتو ؟

چرا نمی تونیم واسه احترام به اون لحظه ای که عشق رو تو چشم شریک زندگیمون دیدیم و همون لحظه تصمیم گرفتیم باهاش ازدواج کنیم کوتاه نمی یاییم؟

آخه چرا واسه احساس خودمونم ارزش قائل نیستیم؟

باور کنید وقتی به دادگاههای خانواده مراجعه می کنم اشک تو چشمانم جمع میشه آه حسرت از نهادم برمیخیزه که چرا یه زن و شوهر جوون که فقط چند ماه از ازدواجشون می گذره و زندگیشونو به قول خودشون با یه عشق آتشین شروع کردن ناگهان تصمیم می گیرن که از هم جدا بشن چرا؟

چونکه دیگه نمی تونم حتی همدیگرو تحمل کنن!

جالب نیست!

آخه به نظر شما این چه عشقی بوده که خیلی زود شعله های آتشش به خاکستر تبدیل شده؟

چرا واسه وقت و زندگی خودشون واسه احساس و عقاید خودشون ارزش قائل نیستن؟

آخه مسئله که فقط این نیست اونها هم به خودشون و هم به شخص دیگری که می تونسته با اونها خوشبخت بشه ظلم کردن چرا که اگه یه انتخاب درست داشتن الان تو پله های دادگاه خانواده سرگردان و حیران نبودند!

جالبه من هر دختر و پسر جوون رو که میبینم می گه قصد ازدواج دارم اما نمی دونم چه کار باید بکنم و جالتر این که اکثرشون می گن ما می خواهیم با عشقمون ازدواج کنیم و اصلاً به ازدواج سنتی اعتقادی نداریم. خوب آخه این عشق چه طوری به وجود میاد؟ و آیا می تونید اونو تو پیچ و خم های زندگی هم حفظ کنید؟ یا فقط الان که هنوز به هم نرسیده اید و زیز یه سقف نرفته اید دم از عاشقی و محبت می زنید؟

یه اشتباه بزرگی که همه ما جوونها داریم اینه که قبل از ازدواج چشم و گوشمون کاملاً بسته است این قدر غرق رویاهامون میشیم که اصلاً به نقاط ضعف و مثبت طرف مقابلمون توجه نمی کنیم تضادها برامون قشنگه و اختلافات شیرین اما بعد از ازدواج تازه تمام تضادها و مخالفتها و ناسازگاریها خودشونو نشون میدن و جالبتر اینکه دیگه خبری از اون گذشتی که قبل از ازدواج بود نیست!

توقع ها افزایش پیدا می کنه و من منم خودشو نشون میده دیگه اون نیم منه نمیاد وسطو بگه با تو میشم من کامل!
نه فقط یه نفر منه اونم اونی که قدرت بیشتری داره!
البته در اکثر مواقع زنها قبل از ازدواج احساسی تر عمل می کنند تا مردها و بعد از ازدواج متأسفانه در حال حاظر این خانمها هستند که تازه سر عقل میان و با خودشون فکر می کنن شاید بهتر از همسرشونم نصیبشون میشد و اگر هم مستقل باشند گاهی به راحتی تصمیم به جدایی می گیرند و به هیچ عنوان حاضر به گذشت و سازگاری نیستند!

البته مردان زیادی هم هستند که به خاطر اشتباه در انتخابشون زحمات و محبت های همسر و نادیده می گیرند و به طرف بالهوسی و .... می روند، غیر از اون مردهایی هستند که به هیچ عنوان قصد گذشت و فداکاری ندارند و متأسفانه با اخلاق تند و بی رحمانه با همسرشون برخورد می کنند و متأسفانه متأسفانه دست به زن هم دارند این شامل خیلی از مردهایی هم میشه که قبل از ازدواج عاشق همسرشون بودند!

با خودتون چه فکری می کنید چرا کار به اینجا میرسه ؟

اولین و مهمترین پاسخ اینه که پایه از ابتدا اشتباه بوده شاید اگر درست انتخاب می کردند کارشان به اینجا نمی رسید می دونید نظر من چیه؟

من معتقدم هیچ کس بد نیست مهم کنار اومدن با هم و تفاهمه اگه گذشت و محبت تو زندگی باشه همه چیز حله اما وقتی دو نفر اصلاً با هم سازگار نیستند و نمی تونند همدیگرو درک کنند این دلیلی بر بد بودن طرفین نیست و گاهی طلاق بهترین چاره می باشد.

شما با یه انتخاب غلط حق خوشبختی رو از چند نفر می گیرین اول خودتون بعد همسرتون بعد حق کسی رو که می تونست با شما واقعاً خوشبخت باشه و سپس حق کسی رو که با همسرتون می تونست خوشبخت باشه!

دوستان عزیزم از شما خواهش می کنم کاملاً آگاهانه و عاقلانه در مورد ازدواج و آینده تون تصمیم بگیرین و اجازه بدین که بعد از ازدواج زندگی عاشقانه ای داشته باشید در ابتدا سعی کنید خودتونو بشناسید تا بتونید دیگران را هم بشناسید از خودتون یه رزومه تهیه کنید تواناییها و علایقتونو بدونید پی به نقاط ضعف و قدرت خودتون ببرید و سپس کسی رو که متناسب با روحیات خودتون هست انتخاب کنید واسه همدیگه ارزش قائل باشید حتی تو دوستیها قدر هم و لحظه های قشنگتونو بدونید واسه احساس و محبت هم احترام بزارید و تا جایی که می تونید دل هیچ کسی رو نشکونید همیشه توکل به خدا داشته باشید و بنده های خدا رو دوست بدارید.

دوستان عزیز گذشت و تفاهم سر لوحه اصلی زندگیست تمام معیارهایی رو که تو ذهنتون از شریک آیندتون حک کردین خواهید که بعد از چند ماه از زندگی مشترک کاملاض عادی شده و این مهر و محبت و گذشت است که تا آخر عمر همیشه با شما خواهد ماند. پس تا آنجا که می توانید گذشت داشته باشید و مهر بورزید اجازه ندهید که کدوکان بی گناه طلاق با آینده نامعلوم و مبهم قدم در بازی دنیای ما بزرگان و خودخواهی های ما بگذارند.امیدوارم همه ما فقط به فکر راحتی و علایق خود نباشیم و در دنیا و قلب خودمون جایی برای دیگران هم بگذاریم.


نوشته شده در شنبه 89/9/20ساعت 6:23 عصر توسط ali نظرات ( ) | |

چرا دید ما ایرانی ها نسبت به دوستی دختر و پسر منفی هست؟

الف) چون سنتی به موضوع نگاه می کنیم
ب) نمی خواهیم با واقعیت کنار بیاییم
ج) مشکل شرعی دارد.
پ) از نتیجه ی ارتباط می ترسیم
ت) نظر خاصی ندارم


برای دیدن پاسخ صحیح به پایین نگاه کنید







































پایین صفحه رو که نگفتم.منظورم این بود که سرت رو بندازی پایین و در همون حال به پاسخ صحیح فکر کنی!!!

چرا دید ما ایرانی ها نسبت به دوستی دختر و پسر منفی هست؟

 


نوشته شده در سه شنبه 89/9/9ساعت 5:35 عصر توسط ali نظرات ( ) | |

تاکنون راجع به رابطه دو چشم خود با یکدیگر فکر کرده اید؟

هیچگاه یکدیگر را نمی بینند.

با هم م‍ژه می زنند.

با هم حرکت میکنند.

با هم اشک میریزند.

با هم می بینند.

با هم می خوابند.

با هم شراکت و ارتباط عمیق حسی دارند.

ولی وقتی یک زن را میبینند یکی چشمک می زند و دیگری نمی زند.

نتیجه میگیریم که زن توانایی قطع هر ارتباطی را دارد.

 


نوشته شده در سه شنبه 89/9/9ساعت 5:30 عصر توسط ali نظرات ( ) | |

 

 

 

?- دختر ها خیلی دوست دارند جای پسر ها باشند اما پسر ها اصلاً دوست ندارند جای دختر ها باشند.

?- اگر یه دختر 1 مشکل غیر قابل حل داشته باشه از خونه فرار میکنه اما یه پسر اگر 1 مشکل غیر قابل حل داشته باشه اعضای خانواده اش رو از خونه فراری میده!

?- یه پسر اگر 3 تا مشکل غیر قابل حل داشته باشه یه هفته افسرده میشه بعد با 3 تا مشکل کنار میاد و زندگیش رو میکنه اما تا کنون دختری که 3 تا مشکل داشته باشه دیده نشده چون همشون در مرحله دو تا مشکل خودکشی میکنند و به سه تا نمیرسه مشکلاتشون!!!

?- دخترا از پسرا موهاشون کوتاهتره!

?- نقطه قوت پسرا چشماشونه اما نقطه قوت دخترا چشم و گوش ابرو و دماغ و دهن و .........هست.

?- دخترا با اینکه بیشتر از پسرا قوانین راهنمایی و رانندگی رو رعایت میکنن اما خیلی بیشتر از پسرا تصادف میکنن و در هر تصادف رد پای یک دختر به چشم می خوره.

?- دختر ها از درس و مدرسه بیزارند ولی پسر ها از درس و مدرسه فراری هستند!

?- پسر ها به هم حسودی نمی کنن اما دخترا به هم حسودی می کنن.

?- اگر برادرتون دوست دختر داشته باشه شما سعی می کنید با اون دختر آشنا بشید ولی اگر خواهرتون دوست پسر داشته باشه شما قسم می خورید! که هم پسره و هم خواهرتون رو سر به نیست کنید.

??- دخترا زندگی مشترک رو در عشق و صفا و صمیمیت می بینن ولی پسر ها در غذا

??- اگر یک دختر در یک جمع سوتی بده تا آخر دیگه هیچ حرفی نمیزنه اما پسر ها در یک جمع فقط سوتی میدن!

??- یک دختر اگر 24 ساعت با دوست پسرش صحبت نکنه افسرده میشه اما یک پسر اگر 24 ساعت با دوست دخترش صحبت نکنه با اون یکی دوست دخترش صحبت میکنه.

??- پسر ها میدونن جنبش فمنیسم چیه واسه همین ازش متنفرن ولی دختر ها نمیدونن جنبش فمنیسم چیه واسه همین طرفدارشن!

??- یک دختر اگر توی خیابون پسری ازش بپرسه ساعت چنده میگه:ساعت 7. اما یه پسر اگر یه دختر ازش ساعت بپرسه میگه :ساعت 7 و 2 دقیقه و 24 ثانیه,اینم شماره تلفن من ..... سر ساعت 9 منتظر تماستم!

??- اگر یه دختر به یه پسر نگاه کنه , پسره فکر می کنه که خیلی خوش تیپه ولی اگر یه پسر به یه دختر نگاه کنه دختره فکر میکنه که پسره چقدر بی چشم و رو هستش!

??- بعد از خوندن این مطلب پسرا اول 2 دقیقه فکر میکنن تا مفهوم مطلب رو بفهمند و چون بعد از دو دقیقه نمی فهمند می زنن زیر خنده و میگن خیلی باحال بود اما دخترا بعد از خوندن این مطلب 2 ساعت حرص می خورن و فکر میکنن به شخصیت دخترای ایرونی توهین شده و در نهایت چون مفهوم این مطلب رو نفهمیدن به نویسنده اش میل میزنن و فحش میدن!!!


نوشته شده در سه شنبه 89/9/9ساعت 5:29 عصر توسط ali نظرات ( ) | |


شاعر زن میگه :


به نام خدایی که زن آفرید

حکیمانه امثال ِ من آفرید


خدایی که اول تو را از لجن

و بعداً مرا از لجن آفرید!


برای من انواع گیسو و موی

برای تو قدری چمن آفرید!


مرا شکل طاووس کرد و تو را

شبیه بز و کرگدن آفرید!


به نام خدایی که اعجاز کرد

مرا مثل آهو ختن آفرید


تو را روز اول به همراه من

رها در بهشت عدن آفرید


ولی بعداً آمد و از روی لطف

مرا بی کس و بی وطن آفرید


خدایی که زیر سبیل شما

بلندگو به جای دهن آفرید!


وزیر و وکیل و رئیس ات نمود

مرا خانه داری خفن! آفرید


برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب

شراره، پری، نسترن آفرید


برای من اما فقط یک نفر

براد پیت من را حَسَنْ آفرید!


برایم لباس عروسی کشید

و عمری مرا در کفن آفرید

 


 

پاسخ شاعر مرد:


به ‌نام خداوند مرد آفرین

که بر حسن صنعش هزار آفرین


خدایی که از گِل مرا خلق کرد

چنین عاقل و بالغ و نازنین


خدایی که مردی چو من آفرید

و شد نام وی احسن‌الخالقین


پس از آفرینش به من هدیه داد

مکانی درون بهشت برین


خدایی که از بس مرا خوب ساخت

ندارم نیازی به لاک، همچنین


رژ و ریمل و خط چشم و کرم

تو زیبایی‌ام را طبیعی ببین


دماغ و فک و گونه‌ام کار اوست

نه کار پزشک و پروتز، همین!


نداده مرا عشوه و مکر و ناز

نداده دم مشک من اشک و فین!


مرا ساده و بی‌ریا آفرید

جدا از حسادت و بی‌خشم و کین


زنی از همین سادگی سود برد

به من گفت از آن سیب قرمز بچین


من ساده چیدم از آن تک‌ درخت

و دادم به او سیب چون انگبین


چو وارد نبودم به دوز و کلک

من افتادم از آسمان بر زمین


و البته در این مرا پند بود

که ای مرد پاکیزه و مه‌جبین


تو حرف زنان را از آن گوش گیر

و بیرون بده حرفشان را از این


که زن از همان بدو پیدایشت

نشسته مداوم تو را در کمین


نوشته شده در سه شنبه 89/9/9ساعت 5:24 عصر توسط ali نظرات ( ) | |

اقای مورگان مرده بود.
قبل از اینکه تابوتش را داخل قبر بگذارند یکی از دوستانش درب تابوت را باز کرد و چند سکه انداخت توش.
کشیش ازش پرسید: فکر میکنید این سکه‌ها به دردش بخوره.
ـ اره فکر میکنم پول چند تا بطری آبجو بشه!
ـ ولی اونجا آبجوئی وجود نخواهد داشت پسرم.
ـ فکر نکنم مورگان بتونه بدون آبجو اونجا طاقت بیاره.

دختر جوانی روی نیمکت پارک نشسته داشت با حالتی اندوهبار گریه میکرد.

شخصی شیک پوش که به طور اتفاقی از اونجا رد میشد دلش به حال دختر سوخت و با حالتی دلسوزانه به طرف دختره رفت و به او گفت: دختری به این خوشگلی، با این لباس شیک، تو این روز قشنگ که گریه نمیکنه! گریه نکن عزیزم بگو مشکلت چیه شاید بتونم حلش کنم هیچ گره‌ای نیست که وا نشه.

ولی انگار نه انگار دختره باز هم به گریه‌کردن ادامه میده. طرف که میخواست به هر ترتیبی که شده دختره را اروم کنه. جلو میره و پهلوش روی نیمکت میشینه و دستش را رو شونه دختره میزاره و میگه: بهم نمیگی چرا داری گریه میکنی؟

دختره با گریه بهش گفت: آخه نیمکتها را تازه رنگ کرده‌اند!

یکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: این هم آقا معلمه، الان مرده.

غضنفر از تاکسی پیاده می شه در و محکم می بنده، و می گه: پدر سگ خودتی!
راننده میگه: من که چیزی نگفتم.

غضنفر می گه: بعدا که می گی

غضنفر سر سفره داد می زده می گفته: بربری بدین! بربری بدین!
بهش میگن چی شده؟ ، میگه: آب تو گلوم گیر کرده

یارو میره دیوونه خونه میبینه همه تو صف واستادن دارن یکی‌یکی تو یه سوراخه نگاه میکنن بعد دوباره میرن ته صف وامیسن. یارو کنجکاو می‌شه ببینه تو سوراخه چه خبره، خودش هم میره تو صف وامیسه و تو سوراخه رو نگاه میکنه هیچی نمیبینه، یه بار دیگه تو صف وامیسه بازم هیچی نمیبینه،‌از یکی میپرسه: شما چی رو نگاه میکنین؟ من که هر چی نگاه میکنم هیچی نمیبینم. یارو بهش میگه: برو بابا دلت خوشه! ما دو ساله داریم این تو رو نگاه میکنیم هنوز هیچی نمیبینیم، تو میخوای با دو بار نگاه کردن چیزی ببینی؟!

ملانصرالدین

ملا نصر‌الدین با دوستی صحبت می‌کرد.
- `خوب ملا، هیچ وقت به فکر ازدواج افتاده‌ای؟`
ملا نصر‌الدین پاسخ داد: ` فکر کرده‌ام. جوان که بودم، تصمیم گرفتم زن کاملی پیدا کنم. از صحرا گذشتم و به دمشق رفتم و با زن پر حرارت و زیبایی آشنا شدم اما او از دنیا بی‌خبر بود. بعد به قاهره رفتم؛ آن جا هم با زنی آشنا شدم که معلومات زیادی درباره‌ی آسمان داشت، اما زیبا نبود. بعد به اصفهان رفتم و نزدیک بود با دختر زیبا با ایمان و تحصیل کرده‌ای ازدواج کنم.`
- `پس چرا با او ازدواج نکردی؟`
- `آه، رفیق! متاسفانه او هم دنبال مرد کاملی می‌گشت!`

دفترچه خاطرات غضنفر : خیلی فقیر بودیم ،هیچ پولی نداشتیم ، مادرم قادر به زاییدن من نبود ، خاله ام مرا زایید!

زن و مرد جوانی به مناسبت تموم شدن خونه جدیدشون دوستانشون را دعوت کرده بودند.بعد از اینکه تمام خونه را به دوستانشون نشون دادند یکی ازشون پرسید : خونه خیلی قشنگیه مبارکتون باشه ولی چرا تمام اتاقها را گرد درست کرده‌اید. مرد جوان جواب داد : راستش را بخواهید قبل از اینکه خونه‌مان را بسازیم مادر زنم بهم گفت: مادر جون تو را به خدا، فکر یک گوشه از خونه را واسه من هم بکنید.

به غضنفر می گن شغلت چیه؟می گه:یه اطلاعاتی هیچ وقت شغلشو به کسی نمی گه

یــارو داخل آسانسور میشه ،می‌بینه روش نوشته " ظرفیت هشت نفر "

با بی تحملی میگه : حالا کی حوصله داره منتظر اون هفت نفر دیگه وایسه .

دخترها هر چقدر هم که با هم فرق داشته باشن تو یه چیزی مشترکن....اونم اینه که همشون میگن که با بقیه فرق دارن!

از اشعار سهراب سپهری می توان نتیجه گرفت :
‌1. سهراب زن ذلیل بوده (زندگی شستن یک بشقاب است)
2. سهراب شب ها جاشو خیس می کرده (زندگی تر شدن پی در پی)

به یارو می گن نظرت راجع به گرون شدن بنزین چیه؟ طرف می گه برای ما که فرقی نمی کنه ما همون 2000 تومن بنزین رو می زنیم!

به نظر شما با وجود وضعیت بحرانی دنیا و مشکلات فراوان و قانون جدید مجلس هنوز هم خوشگلا باید برقصن؟

مجلس هنوز هم خوشگلا باید برقصن؟

یارو تو روزنامه یک آگهی استخدام میبینه که "به یک مهندس کامپیوتر مجرب و باسابقه نیازمندیم". خلاصه فرداش کت شلوار میپوشه و  تیپ میزنه و میره واسه مصاحبه. اونجا مدیر پرسنلی ازش میپرسه: شما مدرکتون از کدوم دانشگاهه؟ یارو میگه: من مدرک ندارم که! مدیره تعجب میکنه، میگه: پس حتماٌ سابقة کارتون زیاده... قبلاٌ تو کدوم شرکت کار میکردین؟ یارو میگه: والله من شرکت مرکت نمی شناسم! پدر مرحومم یک سوپرمارکت داشت، منم همونجا کار میکنم! مدیره شاکی میشه، میگه: مردک! تو اصلاٌ بلدی کامپیوتر رو روشن کنی؟! طرف میگه: والله نه! مرده قاط میزنه، میپرسه: پس اومدی اینجا چه غلطی بکنی؟! یارو میگه: ایلده من فقط اومدم بگم که دور من یکی رو باید خط بکشید!

یارو سوار هواپیما میشه، میشینه کنار دست یک پیرمرده. خلاصه سر صحبت باز میشه و این دوتا نسبتاٌ با هم رفیق میشن. وسطای راه، یک مهمون دار میاد از پیرمرده میپرسه، پدر شما شکلات میل دارید؟ پیرمرده میگه: نه خیلی ممنون، من بواسیر دارم. مهمون داره از طرف میپرسه: شما چی؟ یارو میاد تریپ رفاقت بگذاره، میگه: نه مرسی. این رفیقمون بواسیر داره، باهم باز میکنیم میخوریم!

فرق یک مرد با یک گربه چیه؟

یکیشون یه موجود دله است که بی چشم و روئه و براش مهم نیست که کی بهش غذا میده, اون یکی یه حیوان ملوس خانگیه!

به یارو میگن در و ببند هوای بیرون سرده! میگه: مثلا اگه من در و ببندم هوای بیرون گرم میشه؟!

چند هزارسال پیش در چنین روزی چینی ها سنگ توالت را اختراع کردن! و در سال بعد ایرانی ها با گذاشتن سوراخ آن راکامل کردند!

 

ایشالله که خوشت اومده منتظر دیدگاهت هستم راجب این لطیفه ها


نوشته شده در سه شنبه 89/9/9ساعت 5:12 عصر توسط ali نظرات ( ) | |

اصولا واژه خودکشی به معنی خود کشتنه.

یعنی در این عمل فرد اونقدر خودشو می‌کشه که میمیره و این خود کشتن به علت وارد آمدن مصایب و رنج‌های فراوان یا بالعکس صورت می‌گیره.

به نظر من خودکشی کار چندان جذابی نیست ولی بسیار هیجان انگیزه و به یه بار امتحانش می‌ارزه. من خودم چند بار امتحانش کردم و با اینکه چند بارش هم مردم ولی همچین بگی نگی بدم نیومد.

برخلاف نظر خیلیها که می‌گن خودکشی خیلی راحت و سهله باید بگم نخییییییییر...! اونجوریام نیست. هر کاری قواعد و اصول خاص خودشو داره و خودکشی هم جدا از این مطلب نیست

ادامه مطلب...

نوشته شده در چهارشنبه 89/9/3ساعت 11:3 صبح توسط ali نظرات ( ) | |

<      1   2   3   4   5   >>   >

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ